نیکانیکا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 23 روز سن داره

نیکا، هدیه قشنگ خدا

تولد و روزمادر

به نام خدا يادمه پارسال روز تولدت ميگفتي كي دخترم برام كادو ميگيره يادمه سالهاي قبل ازت ميپرسيدم بچه چي دوست داري ميگفتي سالم باشه دختر باشه اما وقتي باردار شدي ميگفتي فقط سالم باشه يادمه استرس در دوران بارداري زياد داشتي به خاطر ..... يادمه ماه آخر بارداري خيلي دوست داشتي بري آتليه ولي دختر كوچولوت عجله داشت يك ماه زود به دنيا اومد خدا يه دختر ناز بهت هديه داد يادمه وقتي دخترت به دنيا اومد ديگه آتليه خودت مهم نبود آتليه دخترت مهم شد 3 ماهگي برديش آتليه. يادمه و ميبينم طريقه شير دادن به دخترت البته شبها.  مادر دغدغه های زيادي داره... به تعداد نفسهای کودکش... به تعداد روزهایی که گذشته و روزهای پیش رو... این یک سال قدر پدر و مادر...
17 خرداد 1393

سفر به شمال

سلام به خوش سفر ترین دختر دنیا؛ نیکا جونی دختر عزیزم؛ من و بابایی قبل از به دنیا اومدن شما چند بار شهر زیبای رامسر را برای مسافرت انتخاب کرده بودیم و این بار هم تصمیم گرفتیم برای عوض کردن آب و هوامون با شما از این همه زیبایی هایی که خداوند بزرگ به ما بخشیده استفاده کنیم.من و تو و بابایی به همراه دوستای بابایی 5شنبه صبح ساعت  5:30 حرکت کردیم وساعت 1:30 بعد اظهر هم رسیدیم.الهی مامان برات بمیره توی راه به خاطر پیچ و خم های جاده اذیت شدی و 2 باربالا اوردی و همین من و باباییرو ناراحت کرد به خاطر شما بیشتر وسط راه وای می ایستادیم و موقع برگشت هم به شما قطره ضد تهوع دادیم خداروشکر دیگه بالا نیوردی.خوب حالا بریم سراغ چیزای خوب؛از عکس زی...
14 خرداد 1393

پدر؛بودنت یعنی همیشه آرامم...

پدر ای وجودم از تو                                    قدرت و توان گرفته ا ی که از دم نفس هات                                هستی من جان گرفته بابا جونی؛ با زبون بچگونه خودم می خوام بهت بگم که:تو این 10 ماهه با تعریفای مامانی فهمیدم که پشتم به تو گرمه.مامانی میگه اولین کلمه ای که گفتی بب به معنی بابا بود که خندرو رو لبای بابایی آوردی،نمیدونم اگه تو یا اصلا کلمه بابا نبود،زبونم چه طور میچرخی...
23 ارديبهشت 1393

10ماهگیت مبارک فرشته ی مهربون

سلام به دخمل شیطونم؛ مامانی خداروشکر از وقتی که تو چهار دست و پا رفتن  تکمیل شدی خیلی شیطون تر شدی اگه یه لحضه ازت غافل شیم کارهای خطرناک میکنی. دخترم کلمه های "بیا بیا" و " بدو بدو" و " منام منام" هم به بقیه کلمه هایی که میگفتی اضافه شده و باعث خوشحالی من و بابایی شده چرا که هر چیز تازه ای که یاد میگیری انگار دنیارو به ما دادن. یکی از کارهای دیگت "د" کردنته که نشانه ی اینه که داری کسی دعوا میکنی خودت تکون میدی و بلند میگی "د"   "اه" تو رقصیدنت هم حسابی پیشرفت کردی تا صدای آهنگ میشنوی یا خودمون میگیم نانای نای کل بدنت تکون میدی و دستای ک...
19 ارديبهشت 1393

تقدیم به تو مادرم...

"ماما" خوبم؛ وقتی چشم به جهان باز کردم،قلب کوچکم مهربانی لبخند نگاهت را که پر ازصداقت و بی ریایی بود احساس کرد.دیدم زمانی را که با لبخندم لبخند زیبایی بر چهره خسته ات نشست و دنیایت سبز شدو با گریه ام دلت لرزید و همراه با من گریه کردی. از همان لحظه فهمیدم که تنها در کناراین نگاه پر مهر و محبت است که احساس آرامش و خوشبختی خواهم کرد. مادر عزیزم روزت مبارک    مامانی مهربونم میدونم هر کاری که برایم میکنی و خواهی کرد بدون منت است پس بدون منت دوستت دارم...       ...
31 فروردين 1393

اولین سیزده بدر دخترمون

 سلام غنچه کوچولو مامان و بابا؛ دختر مهربانم سیزده بدر امسال برای ما رنگ و بوی دیگری داشت. این وجود دوست داشتنی تو بود که لحظه لحظه سیزدمونو با صفاتر کرد. من و تو بابایی به همراه باباحاجی و مامان جون و عمه جون و عمو محمود و محدثه جونی نزدیک ظهر بود که رفتیم بیرون و بساط سیزدمونو پهن کردیم و دست مامان جون هم درد نکنه که همه وسایل را جمع کرده بود.   با محدثه جونی تو سبزها خسته شدی خوابیدی دخترم همیشه پاینده باشی ...
14 فروردين 1393

سرما خوردگی دخترم همراه با 4 ماهگی

عروسک کوچولوی من ؛چند روز پیش برای اولین بار شدیدا سرما خوردی.اولش سرفه های خشک میکردی،من و بابایی فکر کردیم حساسیت،بعد که دیدیم سرفه هات ادامه داره شمارو بردیم بیمارستان کودکان و به شما برای اولین بار شربت دادن.الهی مامان برات بمیره که از بس بدمزه بودن به زور و با گریه می خوردیشون. مامانی راستی در همین حین شما 4 ماهه شدی و من وبابایی شمار و بردیم به مرکز بهداشت برای واکسن،اما  گفتن باید 2 روز از مصرف آنتیبیوتیک بگذره بعد عسلتون بیارین.ولی خوشگلم قد و وزنت گرفتن.وزن شما 6/700 ،قد 61 دورسر 41 بود. ناناسی مامان بعد 2 روز واکسن شما رو زدیم وخدارو شکر زیاد اذیت نشدی. الهی مامان برات بمیره که انقدر بی حالی قربون مظلومیتت ب...
23 آبان 1392

سلام بر محرم و پیراهن مشکی و عزاداریش

خدا غم تورو ازم نگیره            محرم تورو ازم نگیره       سینه زدن پا پرچم تورو ازم نگیره سلام به مشکی پوش و عزادار کوچولوی امام حسین(ع) دختر عزیزم دوشنبه بعداظهر من و تو و بابایی به همراه  دوست بابایی عمو وحید و خاله میترا و کیان کوچولو رفتیم به هیئت حاج محمود کریمی طبق هرسال، با این تفاوت یا بهتر بگم سعادت بزرگ که شما با ما بودی. قبل شروع مراسم شما خواب بودی و همین که مراسم شروع شد چشای قشنگت باز کردی انگار با خوابیدن قبل از مراسم خودت آماده کردی تا به نوحه ها گوش کنی.مامانی اگه بدونی با آغوش گرفتن تو تو مجلس عزاداری و زمزمه حسین حسین گفتنم تو گوشت چقدر خوشحالم....
16 آبان 1392